زندگی

عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی.

زندگی

عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی.

این شما و این داستان امروز

یادته اون اوایل از پله ها حرف میزدم. 

 توی این مدت مطمئنم که تو هم اعتقاد داری تونستیم خیلی از پله ها رو با هم پشت سر بزاریم و بریم بالاتر. 

 

پله هایی که به مرور جلوی پامون اومدن و ما هم گاهی به آرامی و گاهی با خشونت و درگیری و کشمکش بهشون صعود کردیم. 

 

اما امروز اتفاقی افتاد که شاید هنوز یک پله ی کامل هم نبوده باشه اما برای من از خیلی از این پله ها مهم تر بود.  

نیم پله ای که هم میتونه منو آزادتر کنه هم محدودتر. 

برام مهم نیست. مهم اینه که حالا گهگاه میتونم از تو با یه نفر سوم هم حرف بزنم. 

 

داستان از اونجا شروع شد که رفتیم سینما تا یه فیلم پر سر و صدا رو ببینیم. 

 

کتاب قانون 

 

 

 

زیاد از فیلم نمیگم تا خودت ببینیش. حتما باید ببینی تا بدونی موقع دیدنش چه حسی داشتم.

همین بس که داستانش عشق یه ایرانی بود به یک دختر فرانسوی توی لبنان. 

فیلم خوش ساختی بود. 

نه اینکه بگم خودم و تو رو گذاشتم جای شخصیت های فیلم. 

نه 

همین بس که خیلی با احساساتم بازی کرد. 

از معدود فیلم هایی بود که نتونستم جلوی گریه کردنم رو توی یکی از صحنه هاش بگیرم. 

 

اما نیم پله ای که در ارتباطمون پیش اومد: 

به محض اینکه اول فیلم رفت توی لبنان. 

گل از گلم شکفت. 

خیابونهایی که دریای من توشون رانندگی میکنه  

محله های مسلمونها 

محله های مسیحی ها  

عکس ها 

دریا 

موسیقی های عربی که بهشون یه علاقه ی شدید پیدا کردم 

 

حتی غذاهای لبنانی که نمیدونم کدوماشو میتونی درست کنی. 

اسمهاشون یادم رفته ولی خیلی خوش رنگ بودن و خوشمزه به نظر می رسیدن. 

یه چیزهایی مثل کنافه ، منقوش  و.... 

   

دقیقا یه سفره از غذاهای لبنانی عین عکس زیر توی ایران چید روی میز،  این خانم با سلیقه. 

 

دهنم آب افتاده بود که بتونم یه روزم دست پخت دریای عزیزمو بخورم 

 

 

 

همینطور شهرها و منطقه های مختلف که بازم اسمهای سختی داشت 

فقط بعلبک یادمه و یه شهر به اسم بنت الجم یا یه چیزی توی این مایه ها که خرابه بود. 

مثل اینکه نزدیک مرز لبنان با اسرائیل بود. 

 

 

........ 

عجب نیم پله ای بود که هر چی میخوام بگم بازم حرف توی حرف میشه. 

 

همون اول فیلم آجی خانم تا رفت توی لبنان گفت چه جالب امروز که توی آژانس هواپیمایی یکی از دوستان کار داشتم بهم پیشنهاد کرد حتما یه سر با تورشون بریم لبنان. 

و این سوال خیلی دل انگیز و شاد کننده رو ازم پرسید: 

 

سونامی. میای بریم لبنان؟ 

 

سونامی: آره . چرا که نه.   

از اینجا به بعد نذاشتم دیگه بقیش رو بگه. بهترین موقعیت بود پس فکر کردم: 

 آهان الان موقعشه که بگم. 

 

 

سونامی: اتفاقا منم یه نفر رو دارم توی لبنان. 

 

چشمهای تیز آجی خانم برق زد. 

 

اما دیگه چیزی که شروع شده بود نباید ساکت میشد. 

 

خودم رو زدم به کوچه ی علی چپ و شرح مختصری دادم که آره یه نفر هست که خیلی دوست خوبیه.  

از اون به به و چه چه ... از من اینکه بابا ایشون متاهل هستناهه. مثل مامان فکر نکردناهه. 

 

گفتم اتفاقا تو رو هم میشناسه و خیلی هم دوست داره باهات آشنا بشه. 

 

با تعجب: من میشناسمش؟ کجا دیدم؟ 

 

سونامی: نه بابا. عکستو دیده. 

 

این تمام نیم پله ای بود که به زیبایی هر چه تمامتر و براساس دو تا اتفاق ساده جلوی پای ما دو تا شکل گرفت: 

یکی فیلمی که برای اولین بار خیابونهای لبنان رو نشون میداد که در نوع خودش بی سابقه بود. چون معمولا دولت میخواد طوری نشون بده که توی لبنان همه دارند سختی میکشند و جنگه و نمیخواد ایرانی ها بدونند اونها خیلی شاد و سرزنده هستند(با وجود تمام درگیری ها) 

دوم هم پیشنهاد یه دوست برای سفر کردن به لبنان. 

 

........ 

 

شاعر وقتی میگه عجب شبی بود همین شبها رو میگه. 

که به همین راحتی کاری که هزار مدل برنامه ریخته بودم و اما نمیدونستم از کجا شروع کنم  

به خودیه خود  

به راحتی 

انجام شد. 

 

خدا رو شکر میکنم بخاطر این همه لطفی که به این بنده ی سراپا تقصیرش داره. 

 

 

پس آمادگیشو داشته باش که به زودیه زود -در اولین فرصت - دو تا مهمون ناخونده میان به شهرتون. 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد