زندگی

عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی.

زندگی

عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی.

حرف دل

 

 

این مطلب رو توی یه وبلاگ اتفاقی خوندم ولی اونقدر جذاب و دل نشین بود که لازم دیدم بدون دست بردن توش و بخاطر احترام به نویسنده ای که زحمت کشیده به این روانی و با این نثر زیبا حرف دل منم زده کپی کنم توی وبلاگ خودمون. 

  من با تصویر درون آیینه زندگی میکنم. درون آییه ام را بنگر

اگه یکیو دوست داشته باشی هیچ وقت انکارش نمیکنی ، اگر نه به دوست داشتنت شک کن .

این یک قانون قدیمی دنیاست ٬ قانونی نامکتوب : هر کسی که چیزی بیشتر دارد در همان لحظه چیزی هم کمتر دارد .
قوانین قدیم دنیا را می توان از این رو ، و هم چنین از آن رو خواند : کسی که چیز کمتری دارد ، در همان لحظه چیزی هم بیشتر دارد.

وقتی آدم کسی را دوست نداشته باشد ، نه در این سوی زندگی و نه در آن سو ، اهمیتی ندارد ؛ نمی تواند او را ببیند . وقتی آدم کسی را دوست دارد ، همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا می کند ؛ تا آخر عمر .
انسان تنها زاده می شود و تنها زندگی می کند و تنها می میرد . این یعنی فرایند زندگی انسان . هر چقدر هم دور و برتون شلوغ باشه ، باز هم تنهایید . و این اجتناب ناپذیره . آدم باید یاد بگیره با این تنهایی کنار بیاد . باهاش خو بگیره . وقتی احساس عمیق تنهایی میکنه ، فرایند زندگیش مختل نشه . آدم باید یاد بگیره میشه تنهایی زندگی کرد و لذت برد .

وقتی به طور شدید و عمیقی دلت می خواد که هی قدم بزنی و قدم بزنی و دنبال کسی می گردی که همراهیت کنه ، اگر کسی مایل نبود یا در دسترس نبود ، نباید از قدم زدن منصرف بشی . باید شروع کنی . تنهایی . و هی بری و بری و بری ... تا دیگه جون نداشته باشی . تا از لذت اشباع بشی . تا بتونی تنهایی ، بهتر ببینی . ببینی چیزایی رو که با یه همراه نمی تونی . تو مسیرت ، لحظه هایی رو که به نظرت بکرن ، درنگ کنی . دقیقه ای نگاه کنی ، لبخند بزنی و باز ادامه بدی . اینا چیزایین که تنهایی به تو میدن . نه تنها قدم زدن ، بلکه وقتی احتیاج داری که بزنی به دل طبیعت ، بری کنار ساحل دریا ، یا حتی بری سینما ، هیچ وقت منتظر کسی نمون . خودتو با کسی هماهنگ نکن . اینو یاد بگیر که اگر دیگران و دوستات خودشونو با تو هماهنگ نکردن ، تنهایی بری و لذت ببری و تو عمق خواسته ت غرق بشی .

من اینا رو یاد گرفتم . دارم فکر می کنم اگر منتظر کسی می موندم ، واسه همراهی ، الان خیلی چیزا رو نداشتم . و اینجایی که هستم نبودم . اگر من چشم انتظار کسی می موندم ، حالا مطمئنم جام گوشه ای از اتاق خودم ، تو شهر خودم بود و کارم همین بود : زل بزنم به یه دیوار ... . همین
همیشه نمیشه تنهایی رو دوست داشت و اونو تحمل کرد . ولی میدونید ؟ آدم بعضی وقتا مجبوره . و خوب ، این اجبار همیشه هم بد نیست . به قول استادی ، آدم باید از تهدید هاش ، فرصت بسازه . و ما از تنهایی ، لذت را به دست می آوریم ..
دلم می خواد،که خالصانه و بدون هیچ توقع و انتظار خاصی برای همیشه با هم بمونیم و هم دیگه رو همون جوری که هستیم بپذیریم...بی منت شادی ها و غم هامون رو با هم تقسیم کنیم...از هم چیز یاد بگیریم،نگران هم بشیم،برای هم تلاش کنیم،تنهایی ها و غصه های دیگری رو از رو شونه هاش برداریم،با هم بخندیم، گریه کنیم ،با هم زندگی کنیم و دست های هم رو بگیریم و حتی در بدترین شرایط دیگری رو صمیمانه در آغوش بگیریم و بگیم : آروم...نگران نباش...من با توام...همه جا...همه وقت ...تا آخرش...تنهات نمی گذارم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد