تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند .
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم
..................
این شعر تقدیم به چشمهای زیبای دریا که همیشه حتی وقتی عکسهاشو نمی بینم
باز اون چشمها توی ذهنم جاریه.
الان در خواب ناز به سر می بره.
منم میدونم که نمیاد.
اما چه میشه کرد.
تا لحظه ای که خواب به چشمم وارد نشه هنوز هم تو را من چشم در راهم ای عزیز
تویی که به زیباترین شکل دوست داشتن را به من یاد دادی
آموختم انسانهایی هستند چنان بزرگ که برای دوست حاضرند خیلی کارها بکنند.
فرصت بده
رخصت بده
دوستی با تو چنان منقلبم کرده که گاهی از خود بی خود میشوم.
حسرت لحظاتی رو میخورم که اگر آن سالها چون تویی را دوست میداشتم و دوستم میداشت حالا زندگی ام بسیار متفاوت بود.
باز هم خدا رو شکر ، خدا بندگانش رو دوست داره.
با اجازه ی همون خدا
عاشقت شدم. هر لحظه بیشتر از پیش
عاشق حرفهات. مهربونیت. لطافتت.
هر دل که اسیر محبت اوست خوشست
هر سر که غبار سر آن کوست، خوشست
از دوست به ناوک غم آزرده مشو
خوش باش که هر چه آید از دوست خوش است
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من