وقتی یه روز ، بخواد روز خوبی باشه همینجوری میشه که برای من شد.
اول بهترین دوست میاد دیدنت.
درسته میگه خودتو به من نچسبون اما دیگه می چسبیم به هم و گل میگیم و گل می شنویم.
بعد هم یه برنامه ی اتفاقی پیش میاد تا هم زیارتی بکنیم و هم نذری رو ادا کنیم.
کجا؟
امامزاده صالح که هنوز هم جای دوست داشتنی و خوبیه.
با اینکه آمادگیشو نداشتم که برم زیارت اما دیگه تلبیده بود و نمیشد ردش کرد.
عکسهاش هم میزارم که دوست خوبم ببینه که اونجا هم به یادش بودم.
هم اینکه ببینید امامزاده ها هم از جنبش سبز حمایت می کنند.
نایب الزیاره شما هم بودم دریای عزیزم.
با همه ی گناهکاریم خواستم که منو فقط یه پیغام رسان تلقی کنه و شما رو به هر خواسته و آرزویی که داری برسونه.
فرمانده پادگان در پایان سال به حسابرس گفت: من همه حساب ها رو کنترل کردم، همه اش درست بود، فقط یکی رو نمی شناسم که بشدت بهش مشکوکم و از همه هم بیشتر پول می گیره و تا به حال هم اون رو ندیدم.
حسابرس پرسید: قربان! اسمش چیه؟
فرمانده پادگان گفت: اسمش جمع کل ِ
و همیشه هم اسمش رو آخر همه می نویسه.
زن و شوهری برای مهمانی خانه یک دوست تازه رفته بودند که این دوست تازه سگی خوشگل و کوچک به نام پاپی داشت. وسط مهمانی، یک دفعه مرد مهمان بدون اینکه صدای مشکوکی صادر کند، باعث شد بوی گندی در فضا بپیچد. زن صاحبخانه برای لاپوشانی موضوع پاپی را از اتاق بیرون کرد و گفت: برو بیرون، پاپی بی ادب.
چند دقیقه ای گذشت و پاپی دوباره توی اتاق آمد و این بار مرد مهمان بوی بسیار گندی از خودش صادر کرد. زن صاحبخانه با عصبانیت به پاپی لگدی زد و گفت: مگه نگفتم برو بیرون، بی ادب.
پاپی دمش آویزان شد و سرش را پائین انداخت و رفت به گوشه ای. ساعتی گذشت و دوباره مرد میهمان با اصرار شروع کرد به بازی کردن با پاپی. و این بار بوی بدتری در تمام اتاق پیچید.
زن صاحبخانه با لگد به پاپی زد و گفت: پاپی بی شعور! برو توی حیاط وگرنه آقا می رینه وسط اتاق مون.
در زمان جنگ مردی خانمی را بلند کرد و با او «طی» کرد که یکدفعه خدمتش برسد! پنجاه تومان به او بدهد و آن زن هم قبول کرد، ولی گفت باید بیست و پنج تومان را قبل از عمل بدهی و بیست و پنج تومان دیگر را بعد از عمل. به هر جهت این معامله تصویب شد و این آقای محترم خانم نواز( خانم باز سابق) پس از پرداخت 25 تومان اقدام به انجام عمل کرده و پس از خاتمه کار از پرداخت بقیه پول امتناع کرد.
ناچار خانم فاحشه که می خواست نهایت ادب بوروکراتیک و قضائی را انجام دهد، طی شکایتی به دادستان چنین نوشت:
دادستان محترم شهر...
محترما بعرض عالی می رساند که آقای «ج» اطاقی از کمینه به مبلغ پانصد ریال اجاره کرده که 250 ریالش را قبل از تصرف اطاق بدهد و بقیه را بعد از تصرف بپردازد. مشارالیه پس از پرداخت 250 ریال اطاق ملکی بنده را متصرف شده و برخلاف قرارداد از پرداخت بقیه «مال الاجاره» استنکاف ورزیده است. اینک تقاضای عاجزانه دارد که در تعقیب مشارالیه اقدام عاجل به عمل آورید تا برای همیشه دعای یک زن پاکدامن دلسوخته بدرقه راه شما باشد.
دادستان پس از مطالعه نامه این بانوی نسبتا محترم به اصل ماجرا پی برد و آقای «ج» را به محاکمه دعوت کرد و ادعانامه را به شرح فوق برای او خواند. آقای «ج» در پاسخ به دادستان گفت:
بنده اطاق ادعائی خانم را به دو دلیل تصرف نکردم و ادعای ایشان را وارد نمی دانم، یکی اینکه اطاق مزبور جنب مستراح واقع شده بود و دیگر اینکه از رطوبت خیس آب بود. و لذا تقاضای منع تعقیب از آن مقام محترم دارم!
دادستان لبخندی زد و گفت:
آقای «ج» دلائل شما کافی نبود، زیرا چنان که می دانید زمان جنگ است و کرایه بی نهایت گران است و پنجاه تومان مال الاجاره چیزی نیست که با آن بشود یک اطاق بسیار مجلل و عالی اجاره کرد و از اطاقی که جنب مستراح واقع شده باشد، اطاق بهتری به انسان نمی دهند. دیگر اینکه اطاق مورد ادعا مرطوب نبوده، به دلیل اینکه شما به مجرد ورود به اطاق، تمام فضای آنرا «آب پاشی» فرموده اید، در حالی که هیچ وقت اطاق مرطوب را آب پاشی نمی کنند. ثانیا شما اطاقی را کاملا متصرف شده اید، زیرا تمام اثاثیه خود را در اطاق جا داده اید و به علت کمبود جا« دو تا» چمدان تان را هم بیرون در گذاشته اید.!
در نتیجه حکم صادر و آقای «ج» محکوم به پرداخت 250 ریال بقیه شد.
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم
نیما یوشیج
پی نوشت از بی سرنوشت از برای وب نوشت:
در خواب ناز بودم
و
تو بیدار آن گوشه ی دنیا
خواب دیدم با تو بودم
عجب خوابی بود
دو صد حیف که با من نماندی
آنگاه که پریدم و آمدم و دیدم
باز هم نماندی
خانه ی دوست چرا آنجاست؟
چه کسی بود صدا زد ...
چمدانم کجاست؟
خوابم را پس بده
خواب شیرین شباهنگام را
پراندی و برفتی و مرا در کف یک خواب گذاشتی
ای یاور و همراه و همدم