ساعت 1:40 بامداد اولین روز از دی ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت
مکان اطاق شخصی ام در خانه ای حقیر
خوشبختانه ساعت 12 موفق شدم از مهمونیه یلدا نشینی خانوادگی فلنگ رو ببندم.
بدبختانه از ساعت 12:30 تا همین 1:40 که ملاحظه شد درگیر کانکت شدن با این خط مرحوم آی دی اس ال بودم.
کار به جایی رسید که قطع امید کردم و با مدیریت فنی شرکت تماس گرفتم.
تا بالاخره بعد از کلی دعوا و درگیری قول دادن پیگیری میکنند و وصل میشه.
اما چه فایده که دیر شده بود.
پیغام ارسالی به مناسبت شب یلدا رؤیت شد.
شرمنده نیستم از اینکه سه ساعته پیش منتظر بودی بیام و نیومدم.
چون خودت همیشه بهم میگی کنار خانواده باشم.
حالا خانواده ازم خواسته بود کنارش باشم.
چند بار بهت گفتم حداقل جزئی از خانواده ی شخصیه من باش. خانواده ی مجازیه من باش.
هر بار رد کردی.
نمیتونستم دعوت خانواده رو رد کنم و به شب نشینی نرم.
از تو چه پنهون خیلی لحظات به یادت بودم.
وقتی م. توی ماشین داشت با یکی از دوستانش صحبت میکرد و میگفت:
آقای ... دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباستون رو.
یا وقتی فال حافظ گرفتم و این اومد:
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر بر آید
و خیلی لحظات شیرین دیگه.
نکته ای که به ذهنم میرسه شاید یه مقدار تلخ باشه
البته برای من شیرینه، تو هم سعی کن از جنبه ی شیرینی بهش نگاه کنی
وقتی نیستم بیشتر میخوای کنارت باشم.
وقتی هستم میگی خوب این که هست بزار یه کم اذیتش کنیم.
یه جور دیگه هم شاید بشه بهش نگاه کرد اینکه
وقتی نیستم میگی ای بابا این پسرک کجاست یه کم اذیتش کنم و باهاش شوخی کنم
تا جفتی با هم و به هم و در کنار هم و ... بخندیم.
هر دو جورش زندگی رو برام خیلی شیرین میکنه.
از اینکه امشب کنارت نبودم خیلی ناراحتم. دوستیمون احتیاج به یک تجدید نظر اساسی داره.
امشب درس خوبی بهم داد، که از این به بعد اگر احساس کردم نیاز داری که بعضی مواقع کنارت باشم یا بهم این مطلب رو گفتی
(اینو از طرف خودم نمیگم چون بهتر میدونی که من لحظه ای نیست که نیاز نداشته باشم کنارت باشم.بدون تعارف)
حتما کنارت میمونم و قید همه چیز رو میزنم.
این آخرین بار بود که تنهات گذاشتم.