زندگی

عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی.

زندگی

عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی.

رمانتیک

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟

 

زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم

چه بگوییم ، چگونه بگوییم؟

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .  

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.  

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ 

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.  

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!! 
 

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. 
 

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید  

 

 

  

 

همیشه بهم میگی من و تو نباید به دختر و پسر بودنمون فکر کنیم. 

فقط دوست هستیم. 

یه سوال پرسیدم بدون اینکه جنسیت رو در نظر بگیرم. 

امیدوارم ناراحت نشده باشی. 

فقط حس کنجکاوی بود.  

 

اگر دو تا دوست نباید توی این موضاعات هم کنجکاوی کنند  

اگر کنجکاوی من ناراحتت میکنه فقط بهم بگو 

 

با تو شنا کردم

 

مایو قرمز رنگم امروز قرمز تر از همیشه بود. به قرمزیه گل سرخ. 

تو هم مایو یه تیکه آبی پوشیده بودی. 

کنار استخر پاهات توی آب بود و منو نگاه میکردی. 

میرفتم زیر آب و کف پاهاتو قلقلک میدادم. 

چند بار خواستم بکشمت توی آب که جیغ زدی. نکنه از آب می ترسی؟! 

هر بار که می رسیدم به جایی که تو نشسته بودی پاهاتو میگرفتم توی دستهامو زیر آب باهات حرف میزدم. 

 

غرق شده بودم توی شنا و آب و پاهای تو. 

 

آروم خزیدی توی آب. 

وقتی که اومدی آب رنگ و بو دیگه ای گرفت. 

مثل نیلوفرهای مرداب انزلی شده بودی. 

 

 

 

اومدم دایره وار چرخیدم و چرخیدم . سرم گیج رفت . کف آب نشستم و نگاه کردم. 

اگر نکشیده بودیم بالا شاید برای همیشه اونجا میموندم. 

خواستم بغلت کنم که لیز خوردی و شروع کردی به فاصله گرفتن. 

با اینکه میتونستم بگیرمت. ترجیح دادم پشت سرت باشم و شنا کردنت رو ببینم. 

چقدر دلنشین بود وقتی خیال میکردی داری از من سبقت میگیری و هر لحظه سرعتت بیشتر میشد.  

چند بار رسیدم و انگشهای پاهات رو لمس کردم که بدونی پشت سرتم و خیالت راحت باشه تنها نیستی. 

 

موهات با موجها می رقصیدن و به اطراف پخش میشدن. 

  

حالا دیگه بهت رسیده بودم. دستتو گرفتم توی دستم و باهم آب رو شکافتیم و جلو رفتیم. 

 

 

خندیدی 

 

خندیدم 

 

... 

 

آخه واقعا فکر کردی میتونی آب بدی من بخورم. 

چرا این همه کلنجار میزنی تا به من آب بدی؟ 

باشه تسلیم. 

میرم زیر آب  

 

دستت هنوز روی سر منه و نمیذاری بیام روی آب. 

میکشمت اون زیر 

چهرت دیدنیه 

نگرانی که بگیرمتو نذارم بری بالا. 

با این همه وقتی میخوام برم نفس بگیرم ، میکشیم پایین. 

میذارم یه بار بری نفس بگیری و دوباره بیای. هنوز دارم تماشات میکنم. 

خودمو لمس میکنم و میترسونمت. 

سعی میکنی بکشیم سمت خودت. 

همینو میخوام. 

میام توی بغلت و مثل یه غریق نجات خبره میاریم روی آب. 

با یه چرخش حالا منم که دارم تو رو نجات میدم.  

دوباره شروع میکنیم به شنا کردن. 

کنار هم پیش میریم. 

غورباقه  

حالا کرال 

 

میریم و میریم تا خسته میشیم. 

میشینیم کنار آب. 

تا هم خستگیمون در بره. 

 

 

شنای خوبی بود. 

باز هم بیا با هم شنا کنیم. 

...............................................

شنا کردیم و رفتیم به اعماق اقیانوس آرام ... شب بود

زمان میگذره  

 

خواب داره چشمهامو می بره 

 

همه چیز باز شده 

 

اما تو نیستی 

 

....... 

 

گفتی همه ی آدمها موقع شنا سعی میکنند آرام باشند. 

به چیزی فکر نکنند. 

 

حرفت رو گوش دادمو  به چیزی فکر نکردم 

 

به جز تو که دست خودم نبود  

 

واقعا مگه میشه آدم فکر نکنه. 

بخصوص وقتی که نخوای فکر کنی. 

دقیقا همون لحظه هر چی فکر می ریزه توی مخت. 

 

فکر کردن به تو همراه شنا اتفاقا باعث شد آروووم بشم. 

 

پس شاید منظور این بوده که موقع شنا باید به چیزهای خوب فکر کرد تا به آرامش رسید. 

 

...... 

 

خیلی دیر وقته 

  

 

شاید درست نباشه فکر کنم چیکار میکنی و در چه حالی هستی 

 

اما بازم بهت فکر میکنم. 

 

کاری به اطرافت ندارم 

 

فقط دارم تو رو می بینم. 

 

 

می بینم که خوابی 

چشمهات بسته است و صورتت سمت منه. 

 

بوست میکنم و بهت شب به خیر میگم 

 

شب به خیر عزیزم 

گفتی که ....

 

گفتی که به احترام دل باران باش           باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را                از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن        من همچو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش             بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو            دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش          مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز            گل دادم و  با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر                     از لهجه بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست                معنای لطیف عشق را فهمیدم*