به نام خدا
می خوام یک داستان ختنه براتون تعریف کنم البته من خودم ندیدم شنیدم
![]()
این سونامی هم گیر داده بنویس هر چقدر میگم بلد نیستم......
میگم بابا نره میگه نه بدوش
حرف نمی فهمه دیگه چیکارش کنم
.
آخه بگو ادم حسابی ختنه کردن هم قصه داره مگه
میری دکتر مثل اینهایی که عمل زیبایی یه جاهایی میکنند ، میدن یکم پوستشونو میکشن و حالا اونها یه چیزهایی هم میزارند که بهتر بشه و بعدشم برمیگردی میای خونه دیگه
.
دیگه این که صغرا کبری نداره.این همه ادم ختنه کردن کسی فهمید؟
والله خودش میگه 6 سالش بوده حالا چجوری اینها رو صحنه به صحنه یادش مونده فقط خدا میدونه.......حضرت اقا رو میبرن میچرخونن براش چیز میخرن ... تا بتونند خرش کنند و اونجاشو ببرن.
ادا اطوار نشون میده از خودش میگه حالم بده ....
![]()
خواهرشینا هم که از خدا خواسته به هوای دل درد میبرنش دکتر ...
به قول خودش دکتر هم که هی
![]()
بی هوا شلوار و ملوار همرو میکشه پایین دست به کار میشه
آخرشم بعد از کلی دستمالی و ور رفتن می برش میده گربه میخوره
گربه هم شروع میکنه به ، به به و چه چه که عجب چیز خوشمزه ای بود بازم ببر آقای دکتر
اما بالاخره بقیش یه روزی لازمش میشه دیگه
اینجوری شد که سونامی شد شازده (***) طلا
![]()
آخرش از همه جاش باحال تره
می برن خونه دامن میکنند پاش
![]()
از اون مینی ژوپ خوشگلها
اسم قشنگتو می بینم
اسمت روشن و شفافه
خودت رو نمیدونم در چه حالی
گفته بودی خسته ای و کوفته (نه از اون کوفته ها که همیشه به من میدی میخورم)
خیلی خسته بودی که دیگه یادت رفته اینجاها رو ببندی
حالا که خوابیدی دیگه نیستی که بهم گیر بدی تا پشتمو بهت بکنم.
پس بهترین موقعیت برای اینکه:
دراز بکشم کنارت
دستمو بزنم زیر چونم.
زل بزنم به صورتت.
چشمهاتو باز میکنی . منو می بینی که کنارت خوابیدم.
لبخند میزنی و دوباره میخوابی.
مثل اینکه یادت رفته امشب قرار بود کنارت نخوابم.
فقط میمونه یه چیز. تکون خوردن های توی خوابم رو چیکار کنم.
تو هم خوابی نمیتونی کمکم کنی.
تنها راهش همون کاریه که بهت گفتم.
اینجوری دیگه آروم میشم.
عین بره.
..
؟؟؟
بخوابم
بیدار بمونم
چرت بزنم
فقط یه چیز هست
که اونم خودت میدونی ... نمیگم
شب به خیر عزیز دل
یه صبح جدید در راهه
می تونم مراقبتت رو در شکل یک خواهر احساس کنم می تونم حرارتت رو در شکل یک دوست احساس کنم می تونم احساساتت رو در شکل یک معشوقه حس کنم می تونم فداکاریت رو در شکل یک همسر احساس کنم می تونم الوهیتت رو در شکل یک مادر حس کنم می تونم برکت وجودت رو در شکل یک مادربزرگ احساس کنم در عین اینکه محکم و استواری
قلبت مهربونه شیطونی و دلچسب
صمیمی و همدل و ملیح تو نه یک زن بلکه یک فرشته ای تو زندگی هستی ...
|
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید...
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."
شوهرش به سختی گفت:
_ یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
_آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشست...)
_یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟!
_آره اونم یادمه...
مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم